ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
چند روزه که با یک حس و فکر جدید در مورد رفتن نبات روبرو شدم که شاید روند پذیرش موضوع رو برام راحت تر کنه. حس میکنم این بخش از زندگیمون دیر یا زود باید اتفاق میافتاد. یعنی نمیشد تا همیشه این رویه زندگی دختر خونه و خانواده بودن ادامه پیدا کنه و ادامهاش شاید یه اختلال بود نه یک روش درست. بالاخره دوران بودن و موندن نبات با ما باید یه جایی تموم می شد و استقلاش رو پیدا میکرد. حالا ممکن بود به لحاظ فیزیکی اینقدر دور نبودیم که این خودش یه طرف قضیه است. ولی چیزی که الان داره من رو اذیت میکنه همین تموم شدن یک مرحله از زندگیمونه. مثل از شیر گرفتن بچه. یعنی دوری و ندیدن موقتش برام قابل هضم هست ولی اینکه اون دوران برای همیشه تموم شده و به گذشته پیوسته و دیگه ما اون مادر و دختر تمام وقت نیستیم برام ثقیل و سنگینه. دارم سعی میکنم با ملایمت و آرامش به درکی برسم و قبول کنم که خواهی نخواهی یه روز باید به اینجا می رسیدیم. ولی واقعا برای هر دومون سخته . چند روز پیش نبات میگفت درسته که من خودم از پس همه کارهام برمیام، خرید میکنم، آشپزی رو دوست دارم و....ولی حس میکنم مسافرتم و دلم می خواد برگردم خونه و استراحت کنم.
سلام. امیدوارم قلبتون آروم بشه زودتر و خیالتون راحت. هر کسی یه روزی از خونه و خانواده ش جدا شده برای ساختنِ زندگیِ خودش. و این مرحله مستقل شدن و جدا شدن همیشه سخته. چه خوب که ویدیوکال هست. و مطمین باشید به زودی شما هم میرید و سر میزنید. من هم خیلی دلتنگ مامانم هستم و خوندن نوشته ی شمای مادر برام انگار دریچه جدیدی بود.
سلام عزیزم، درست میگی راهیه که باید رفت ولی به هر حال سختی داره .امیدوارم شما و مامانتون هم با دلتنگی کنار بیاید.
چه خوب نوشتید
ولی بازم تمام شدن یک مرحله دردناک هس
من پسرم ۱۳ ساله هست... و حتی همین الان دارم روند را حس می کنم
از طرفی هم اگز مستقل نشن ؛ به قول دکتر هولاکویی؛ نشان دهنده ی،بیماری یه دیگه...
یعنی استقلال نشانه ی سلامته...
هعیییی
ممنون، بله دردناک ولی اجتنابناپذیر، دوقلوهای منم 13 سالشونه و بوی استقلال میاد ولی تدریجی
حق داری و بهترین کارو می کنی
نه تنها تازگی ها عزیز دلم. منظورم این بود که چون ذهنش مشغوله که خودشو تطبیق بده، راه و چاه زندگی در یک محیط تازه رو یاد بگیره و بهش خو کنه و...
بخصوص که میخواد درس بخونه و تمرکزش بیشتر متوجه درساش میشه. وقت برای دلتنگی کم می مونه
اره همینطوره نسرین جان، خود من هم سعی میکنم سرم رو به کار اداره و خونه گرم کنم. بیکار که بشم افکار و خاطرات و دلتنگی ها حمله میکنن.
چه مثالهای خوبی زدید. مثل از شیر گرفتن، کم کم بچه ها مستقل میشن و میرن که خودشون روزی مادر یا پدر بشن و این در واقع چرخه ی زندگیه. میدونم موقعیت سختیه و نمیشه همدردی کرد. براتون حال خوب و دل آروم آرزو میکنم.
مرسی لیمو جان. این مثال ها رو برای خودم میزنم تا تحمل گذر از این دوره رو راحت تر کنم. ممنون از آرزوی خوبت عزیزم.
تمام رابطه ها یه روزی شکل عوض می کنن. مثل همه ی چیزای دیگه زندگی. ولی بقول تو آدم در مورد بچه هاش یه جور دیگه برخورد میکنه. حس و حالش با هیچ حس و حال دیگه ای قابل مقایسه نیست.
به این فکر کن که: مگه ما خودمون پیش والدینمون موندیم؟
آخی دلم یه جوری شد وقتی حرف دختر گلتو خوندم. ولی او زودتر از تو عادت میکنه چون توی دنیای جدیدیه و داره زندگی نوی رو تجربه میکنه. محیط رو داره هضم میکنه و بهش خو می گیره.
پولاتون جمع کن تا در اولین فرصت بتونه بیاد دیدنتون یا تو بری پیشش
آره نسرین جان چاره ای نداریم و باید عادت کنیم. اینکه میگی اون زودتر عادت می کنه درسته ولی امروز میگفت دلم برای همه چی تنگ شده و حس کمبود دارم از خونه و ماشین و دوست و کافهگردی و .... من برای این نگرانم که بعد از اینکه تازگی ها براش تموم بشه حس ملال و دلتنگیش بیشتر بشه.
سلام
آفرین بر شما
بالاخره یه روزی با ازدواج یا هر دلیل دیگه ای باید از هم جدا میشدید.
باز خوبه مثل دوران قدیم نباید منتظر نوشتن نامه و ... باشید و اینترنت کارها را کمی راحت تر کرده
سلام، ممنون از تشویقتون
آره اگر این تماس تصویری نبود که واقعا نمی دونم چجوری باید تحمل میکردم.
دقیقا، جبر زمانه رو باید بپذیریم، البته دلتنگی این حرفا حالش نسیت
دلتنگی خیلی زبان نفهمه