ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
این روزها پوسته روانیم خیلی نازک شده . با اینکه فکر می کنم قوی هستم و شاید در برابر خیلی مسائل بی خیال شدم، اما انگار دردهای کوچیک و بزرگ ذره ذره روانم رو موریانهوار سوراخ کردن. لرزیدن ها و نگاههای ترسان بچه های جنگ غزه، درد مادران جوانان و نوجوانان دلبندی که از سال پیش تا امروز از دست دادیم، وضعیت اسفناک اقتصاد مملکت، پررویی و وقاحت یک عده ورراج و گرفتاری های خواهر و برادر، غصه مهاجرت و دوری نبات در آینده نزدیک، انکار واقعیت و گزارش نوشتنهای چرت و پرت کاری از افتخارات موهوم، همه و همه رسوب کرده ته ذهن و قلبم، رسوبی که دائم با یک تلنگر هم میخوره و روح و روانم گل آلود میشه. نه روز آروم دارم و قرار و نه شب ها می تونم راحت بخوابم. سرم رو با آشپزی و کارهای خونه گرم می کنم ولی جسمم جواب نمی ده و بعدش درگیر درد دست و پا و .. می شم. هوا هم که آلوده است و زیبایی پاییز رو به فنا داده. دلخوشی کوچیک پیاده روی صبحگاهی رو با هر زور و ضربی هست بی اعتنا به آلودگی ادامه می دم . عصرها هم که از اداره می رم خونه از 5 تا 6 فرندز می بینم. اینستاگرام رو هم که باز می کنم پر شده از مرگ و میرهای نابهنگام. اخبار هم که همیشه بد بوده و هست. به همه اینها عذاب وجدان ناشکری هم اضافه می شه. اینکه الان راحت نشستم دارم اینا رو می نویسم، یا خانواده خوبی دارم و سقفی بالای سر و کاناپه ای برای لم دادن و غذایی برای خوردن و بمب و موشک رو سرمون نمی ریزه و .... غصه کسانی که همین ها رو ندارن و ترس از اینکه ممکنه یه روز حسرت همین ها رو بخورم. و این چرخه معیوب می چرخه و می چرخه تا آدم رو از پا بندازه.