روزنوشت های من
روزنوشت های من

روزنوشت های من

اکنون دل من شکسته و خسته است....

ما چون دو دریچه روبروی هم


آگاه زهر بگومگوی هم


هر روز سلام و پرسش و خنده


هرروز قرار روز آینده


عمر آینه بهشت اما آه


بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه


اکنون دل من شکسته و خسته است


زیرا یکی از دریچه ها بسته است


نه مهر فسون نه ماه جادو کرد 


نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد

امروز 6امین روزیه که روی ماه دخترکم رو ندیدم و صداش رو نشنیدم. 

پی نوشت:  همین الان تونستم تلفنی با نباتم حرف بزنم.


بازنشستگی

دوران جنگ اخیر من تقریبا یک ماه نیومدم اداره. توی این یک ماه روزهای خیلی سخت وپرفشاری داشتم وخیلی به این فکر کردم  که ته ته جان و روانم یک آرامش و رهایی بود، حتی تعداد روزهایی که سردرد داشتم کمتر از مواقعی بود که میام سرکار. بعد از برگشتن به این نتیجه رسیدم که دیگه باید بازنشسته بشم. کارم بدجوری داره جسم و روحم رو فرسوده میکنه. محیط ، همکارها و فضای فیزیکی و امکانات از نقاط قوت شغلم هست. ولی نوع کار از نظر روانی اصلا راضی کننده نیست. از طرفی از این اسارت در چارچوب کارمندی و صبح برو عصر بیا جسمم خسته شده و دیگه جواب نمیده. حقوقش  هم اینقدر نیست که ارزش این نارضایتی ها رو داشته باشه، گرچه همین هم بعد از بازنشستگی نصف میشه.

2-3 سالی مونده که برسم به بازنشستگی ولی دیگه بریدم و می خوام از خیرش بگذرم. نمی‌دونم کار درستی می‌کنم یا نه.

به نظرم زندگی خیلی کوتاه‌تر از اینه که روزهای عمرمون رو در حسرت یک خواب راحت، یک صبحانه بی‌دغدغه، یک ورزش بی خستگی و ..... بگذرونیم و وقتی بازنشسته بشیم که دیگه جوی برای لذت بردن نداشته باشیم.

البته که مسائل مالی هم هست و برای رسیدن به این راحتی‌ها باید از درآمد الانم بگذرم. 

خلاصه که این روزها ذهنم درگیر این موضوع هست.

یه چیز دیگه اینکه کارم الان کار یک کارمند باسابقه در آستانه بازنشستگی نیست که فقط بشینه و دستور بده . هنوزم بیشتر کارهای سخت رو باید خودم  انجام بدم با جزئیات و نیروهایی که دارم  از نسلی هستن که می‌خوان همه کارها رو با کمترین صرف وقت و انرژی انجام بدن و در سرهم‌بندی استادن. به همین دلیل هم مدیران و هم نیروهام از این تصمیم من راضی نیستن . همکارهای هم رده هم اغلب چون خودشون جسارت این تصمیم رو ندارن هر کدوم به نوعی درصدد منصرف کردن من هستن.

داغ دلم تازه شد

با خوندن پست  جدید مهربانوی عزیز داغ دلم تازه شد. اصلا نتونستم ادامه بدم فقط چند خط اولش رو خوندم و آشوبی دلم رو گرفت که بی قرار شدم.

بیشتر از یکسال از رفتن نبات می‌گذره و بیشتر از سه ماه از آخرین باری که در مرز نوردوز باهم خداحافظی کردیم. البته که حالم خیلی بهتر از روزها و ماههای اول رفتنش هست ولی هنوز غم و حسرت عمیقی رو  حس می کنم. لحظه خداحافظی خیلی عجیبه انگار آدم داره یه تیکه از بدنش رو با درد جدا می‌کنه و میفرسته به یه جایی که فکر می کنه براش بهتره.

هر روز به این فکر می کنم که آیا مهاجرت می‌ارزه به این غم و رنج دوری. و هر روز به این نتیجه می‌رسم که بله می ارزه. تا وقتی که وطنمون بیماره و آینده معنای چندانی نداره می ارزه. با خودم فکر میکنم بچه ها بالاخره باید برن و مستقل بشن. چه فایده داره که من بچه مو پیش خودم نگهدارم و دلم به یه آغوش و نوازش کردنش خوش باشه ولی بدون آرامش و آینده روشن. و البته که این استدلال منطقی از رنج نبودن و دوری کم نمی‌کنه.لعنت به باعث و بانیش ........

روزهای جنگ و پساجنگ

وقتی مدتی نمی‌نویسم رشته کار از دستم خارج میشه. از پست قبلی تا الان روزهای بسیار پرفراز و نشیبی داشتم که هر روزش میتونه یک پست جوندار بشه. خلاصه‌اش اینه که شبی که جنگ شد ما تهران نبودیم .صبح پنج‌شنبه با دوستانمون برای یک سفر چند روزه راهی غرب  کشور شدیم  و صبح زود نبات گوشیش رو چک کرد و خبر از جنگی داد که یکی از اهداف اصلی و مهمش در 50 متری خونه ما بوده و شانس آوردیم که خونه نبودیم. سفر رو نیمه‌کاره رها کردیم و راهی شدیم. در بین راه هم مدام پشت سرمون صحنه‌ای انفجار و  دود رو می دیدیم. تصمیم گرفتیم به جای تهران بریم شمال تا شاید  آبها از آسیاب بیفته. چند روز اول که همش توی شوک و اضطراب و نگرانی و خشم بودیم . بعدش فکر کردیم بهتره نبات رو  یه جوری راهی کنیم. قرار شد با دوستش و پدر دوستش که می‌خواستن برن ایتالیا از طریق مرز ارمنستان خارج بشن. یکی از دوستان رفتن خونه‌مون و با راهنمایی‌های تلفنی وسایل نبات و سندها و پاسپورتهای ما رو برداشتن و آوردن شمال. یه دوست دیگه مون هم برامون ارز آورد. روز چهارشنبه بود که راه افتادیم به سمت مرز ارمنستان و پنج شنبه عصر دخترکم رفت ارمنستان. هم خیالمون تا حد زیادی راحت شد و هم غم ناگهانی و نصفه‌نیمه رفتنش وجودمون رو پر کرده بود. ولی واقعا وقت غم خوردن نداشتم. اسکارلت‌وار غصه‌ها رو گذاشتم برای بعد تا با خیال راحت یه دل سیر براش گریه کنم. نبات  بلیط گرفت برای 3-4 روز بعد به سمت کانادا. چند روز با دوستش و پدرش موندن ایروان و روزهای خوشی رو گذروندن. روزی که می‌خواست بره فرودگاه، ایران حمله کرد به پایگاه‌های آمریکا توی قطر و پروازش برای دومین بار کنسل شد. حالا دیگه دوستش هم رفته بود و باید چند روز تنها می‌موند توی ایروان. روزهای سختی داشتیم. نگرانی از سرنوشت جنگ و کشور و.... یکطرف نگرانی از رفتن نبات و تنهاییش هم طرف دیگه. روزی چند بار با سرایدار تماس می‌گرفتیم و هر دفعه انگار به جبهه زنگ زدیم صدای انفجار و ....و هربار منتظر خبر خونه‌خرابی.......  بالاخره نبات بعد از 9 روز که ایروان بود تونست پرواز کنه به سمت کانادا. یکی دو روز بعدش هم که آتش‌بس شد و ما هم برای اطمینان 3-4 روز دیگه موندیم شمال و بعدش اومدیم تهران. بچه‌ها خیلی دلشون برای خونه تنگ شده بود و دیگه حسابی قدر خونه و وسایلشون رو دونستن. بقیه‌اش هم که زندگی روزمره بود با همه حس‌های عجیب و غریب که برای همه‌مون آشناست. 

پی نوشت: من بیشتر وبلاگ خونی و وبلاگ‌نویسیم رو در اوقات فراغت سر کار انجام میدم. این مدت اینترنت اداره‌مون قطع بود و من نتونستم وبلاگ دوستان رو دنبال کنم. الانم فقط اینترنت ملی داریم. 

دنیای این روزهای من

هفته پیش نباتم بعد از 8 ماه اومد و پازل خانواده‌مون دوباره کامل شد. هرچند که هنوز نتونستیم یک دل سیر ببینیمش. نازنین دوست نبات هم که گفته بودم میاد پیشمون و جای خالی نبات رو برامون پر می‌کنه آخر هفته آینده داره از ایران میره. به خاطر همین نبات فعلا بیشتر وقتش رو با نازنین می‌گذرونه. کار و اداره هم که شده عذاب الیم. شروع کار ساعت 6 صبح، کار کردن توی دمای اتاق 29-30 درجه اونم با این پوشش مناسبی که ما برای فصل گرما داریم ...... البته دو سه‌تا ویژگی مثبت هم داره یکیش خلاص شدن از ترافیکه و اون یکی  زود تعطیل شدن و ناهار خوردن با خانواده. فرفره و قرقره مشغول امتحان‌های آخر سال هستن  و مذاکرات هم که مثل کشتی بی‌ناخدا داره توی اقیانوس تلو تلو می‌خوره و ما همچنان در برهه حساس کنونی منتظر پیشامدهای غیرمنتظره هستیم. و چون عادت داریم به گذران زندگی در شرایط بحرانی مشغول برنامه‌ریزی برای سفری به غرب ایران هستیم که قراره بعد از تموم شدن امتحان‌های بچه‌ها با دوستانمون بریم.