ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
این روزها با وجود نگرانی و خستگیهای سر و کله زدن با بچهها توی خونه در کل احساس خوبی دارم. تجربههایی که در طول زندگیم نداشتم و لذتهایی که به دلیل شاغل بودن نتونستم تجربه کنم.
خوابیدنهای بیدغدغه، وقت آزاد، بودن در کنار بچه ها در ساعتهایی از روز که قبلا هیچوقت با هم نبودیم ، به خصوص در فصل بهار و.....
البته اینها نیمه پر لیوانه و نیمه خالی لیوان هم کم پر نیست!!! درگیری بچهها با هم و با من به خاطر موضوعهای کوچیک و بزرگ، ضدعفونی همهچیز و نگرانی مداوم از تمیز نبودن همهچیز، محدودیت بیرون رفتنها و دیدن خواهر و برادر و دوستان و.....
ولی در کل فکر میکنم این فصل و این برهه از زندگی تجربهایه که اگر زنده بمونیم شاید دیگه تکرار نشه و اگر هم زنده نمونیم (دور از جون) باعث شده آرزو به دل نمرده باشیم و لااقل روی دیگر زندگی رو هم دیده باشیم.
فقط نمیدونم چجوری باید برگردیم سر کار من که دیگه اصلا حوصله هر روز سرکار رفتن از صبح تا عصر رو ندارم و شاید فکر دیگهای برای زندگی کارمندیم بکنم. هرچند که شرایط اقتصادی به قدری وخیمه که راحت نمیشه ریسک کرد.
این روزها باید بگیم " چو فردا شود فکر فردا کنیم"