روزنوشت های من
روزنوشت های من

روزنوشت های من

اکنون دل من شکسته و خسته است....

ما چون دو دریچه روبروی هم


آگاه زهر بگومگوی هم


هر روز سلام و پرسش و خنده


هرروز قرار روز آینده


عمر آینه بهشت اما آه


بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه


اکنون دل من شکسته و خسته است


زیرا یکی از دریچه ها بسته است


نه مهر فسون نه ماه جادو کرد 


نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد

امروز 6امین روزیه که روی ماه دخترکم رو ندیدم و صداش رو نشنیدم. 

پی نوشت:  همین الان تونستم تلفنی با نباتم حرف بزنم.