10 مورد ترس و وحشت
1- از دست دادن مادرم ازبچگی بزرگترین ترس هام بود که در 43 سالگی رخ داد و برای همیشه بخشی از وجودم ازم جدا شد
2- از دست دادن فرزندانم
3- بیماری سخت و مرگ خودم نه به خاطر ترس از مرگ یا بیماری، به خاطر درد و رنج همسر و فرزندانم
4- ازدواج بد و رنج ناشی از آن برای فرزندانم
5- معلولیت
6- زلزله و بیخانمانی
7- جنگ و گرفتاریهاش
8- تصادف سنگین
9- راه رفتن روی پل معلق
10- موووووووشششش
10 تا کار که حالم رو خوب میکنه
1- مسافرت مخصوصا از نوع خارجی و مخصوصا دونفره با دخترم
2- کتاب خوندن
3- گوش دادن موسیقی
4- دورهمی با دوستهای صمیمی
5- چای نوشیدن
6- هدیه دادن
7- خرید کردن برای خودم یا دیگران، زیاد فرقی نداره
8- تغییر دکوراسیون
9- مرتب کردن و دور ریختن یا بخشیدن وسایل اضافی
10- دیدن و بغل کردن بچه های کوچیک
دومین تابستان کرونایی رو شروع کردیم. امسال برای بچهها سه تا برنامه در نظر گرفتم. زبان، موسیقی و یک برنامه ورزشی که دونفره باشه و مشکلی به لحاظ بهداشتی ایجاد نکنه.البته خودشون در برابر همش مقاومت می کردن و میخواستن کلاً ول باشن
خودم هم عجیب دلم استانبول میخواد و گشت و گذار در هوای دلچسب خیابانهای باصفا و پرشور استانبول. میدون تقسیم و کبوترهاش، خیابان استقلال، مرکز خرید جواهر و ...رستورانهای لونت
4 سال میشه که از شهر محبوبم دورم و امیدوارم به زودی به وصال برسم
نتیجه این ا ن ت خ ا ب ا ت هم زیاد برا م مهم نیست. 43 سال از 49 سال عمرم رو با امیدها و آرزوهای واهی گذروندم و الان دیگه مطمئن هستم که اگر در ایران بمونم و اگر عمری باقی باشه باید بقیه عمرم رو هم با همینها سر کنم. بیشتر به فکر اینم که چجوری بچهها رو ازاین وضعیت رها کنم ، چون دیگه هیچکس نمی تونه این آشفتگی رو در میانمدت سر و سامون بده. خدا رو شکر بچهها عقلشون از ما بهتر کار میکنه و اصلا تعصب و حتی علاقهای به وطن شون ندارن و همین تصمیم گرفتن رو براشون اسون میکنه. البته منظورم از خوشبختانه این نیست که از این فکرشون راضی هستم و دائم هم سعی میکنم حس وطندوستی رو بهشون القا کنم ولی شاید هم حق با اونا باشه. وطنی که آرامش و آسایش بهت نده وطن نیست.
ما خودمون به خاطر همین وطندوستی و رشتههای وابستگی موندیم و صبر کردیم ولی ..... من که هنوز هم دوست ندارم برم چون پدر و مادرو سایر بستگانی که سالها اون طرف بودن( اونم در شرایطی که ایران اقتدار و آبرویی داشت) بازهم حس شهروند درجه 2 بودن داشتن و همیشه این رو به ما می گفتن که اگر می خوای مهاجرت کنی باید این موضوع رو بپذیری و خلاصه اینکه به نظر من رضایت یا عدم رضایت از مهاجرت در سن بیشتر از 20-25 خیلی با روحیه و احساسات مرتبطه و نمیشه زیاد به تجربه و حس دیگران استناد کرد.
بگذریم ....
روزگار ناپایداری رو میگذرونیم و مثل همیشه در شرایط حساس کنونی هستیم
خوشحال هستیم از اینکه سلامتی و توانایی مالی نسبی داریم و فعلا دخل و خرجمون تقریبا هماهنگه 
این روزها قفلی زدم روی آهنگ شاهبیت مسیح و آرش
من که میونهام با خوانندههای این نسل جور نیست نمیدونم چرا از این دوتا خوشم اومده. به نظرم صداشون خوبه و ریتم و تنظیم آهنگهاشون هم خیلی حساب شده و سطح بالاست.
این روزها درجه تحملم خیلی خیلی پایین اومده، انگار پوستم که کرگدنی بود الان نازک شده و حساس. همه شرایط جامعه و کرونا و مملکت و ... یک طرف، وضعیت ناپایدار و نامشخص کارم هم یک طرف. علیرغم اینکه کارم رو دوست دارم و همیشه جزء بهترینها بودم ولی نمیذاشتم تنش های کاری روی زندگیم زیاد تاثیر بذاره و همیشه اولویتم آرامش خودم و خانوادهام بوده. نه دنبال پست بالاتر بودم و نه معترض چند ساعت اضافهکار . همیشه در چهارچوب شان و شئون خودم کارم رو به بهترین وجه انجام میدادم و نظر درست و منطقی رو حتی به بهای مخالفت با بالاییها ابراز می کردم. اما یه دیوانه که از قضا بالاترین رده مدیریتی رو بعد از ر ی ی س ج م ه و ر داره سنگی انداخته توی چاه و تو این چندماه باقی مونده از قدرتش تخریب رو با سرعت و شدت یک بولدوزر داره انجام میده. هیچکس هم جلودارش نیست و منِ کارمند رسمی با نزدیک ربع قرن سابقه یکی از قربانیان این دیوانگی عمدی هستم. البته قربانی واژه مناسبی نیست چون مثل متهمی هستیم که هر روز حکمش عوض میشه و تکلیفش نامشخصه.
تو این خرابشده منابع انسانی ارزش شون به اندازه میز و صندلی هم نیست. البته موقعیت خانمها هر چند که همه به تخصصشون معترف باشند از همون صندلی هم کمتره. کلا همیشه خانمها در بازی قدرت نخودی حساب می شن و فقط از دقیق و سالم بودن کارشون تعریف میکنن و بس. در نصب و انتصابات کمتر به بازی گرفته می شن.
خیلی گلایه کردم ولی واقعا خسته شدم از این همه بیمهری . جالبه که مثل همیشه تو این موقعیت خودمون هم به همدیگه رحم نمیکنیم و خنجر بدست آماده نشستیم. من که بغیر از دو یا حداکثر سه نفر به بقیه اطرافیانم اعتمادم رو از دست دادم و میبینم که دارن زیرآبی میرن ولی نه زیر دریا بلکه در یک گنداب.
- درحال گذراندن فصل دوره و امتحان کلاس چهارم ابتدایی و امتحانهای میانترم سال سوم دانشگاه هستم. واقعا من نمیدونم فلسفه چپاندن اینهمه مطلب و مبحث در مغز بچههای چاره این دیار آنهم در دوره ابتدایی چیه؟ جز اینکه برای تموم شدن مدرسه لحظهشماری می کنن و هر ثانیهاش رو با عذاب میگذرونن. البته من سعی میکنم اسیر این موج نشم و تا حدی که ممکنه سخت نگیرم ولی همون حداقلش هم زیاده.
- قرقره از حدود دوهفته پیش به دلدردهای استرسی دچار شد و دلیلش رو هم نتونستیم پیدا کنیم و بعد از چند روز حالتهای اضطرابی شدیدی رو تجربه کرد. گریه بی دلیل، نگرانی شدید به قول خودش برای موضوعی که مهمه ولی نمی دونه چیه، بی اشتهایی و .عدم تمرکز برای انجام تکالیف، بی علاقگی به هر نوع بازی و..... با روانپزشک کودکانی که می شناختم مشورت کردم و چون اون هفته مطب نبود نتونستم برای ویزیت ببرمش. سعی کردم با پارک و بازی و شادی خلقش رو عوض کنم تا حدی که قابل تحمل باشه براش. اگرچه حتی در حال بازی و سرگرمی هم اظهار می کرد که حالش خوب نیست. خدا رو شکر یکی دو روزه که خیلی خیلی بهتره و آخر هفته وقت دکتر داریم.
یکی از تصمیمهای بزرگی که در سال جدید قصد دارم به صورت جدی دنبال کنم زندگی مینیمال است.
دوستان و اطرافیان میدانند که یکی از علائق من مثل خیلی خانم ها و بعضی از آقایان از جمله همسر خودم میل وافر به خرید است. این خرید شامل همهچیز می شود از کفش و لباس و اکسسوری تا لوازم خونه و حتی میوه و مواد خوراکی. مجازی و حقیقی هم فرقی نداره هردوش رو دوست دارم و اینکه برای خودم باشه یا دیگران. اما امسال به دلایل مختلف که یکی از اونها خسته شدن از پر بودن و انباشتگی کمدها و فضاها و بدون استفاده ماندن خیلی از لوازم و کفشها و لباسهاست تصمیم جدی دارم که عادت به خرید را تعدیل کنم. البته اینم بگم که خرید زیاد میکنم ولی زیاد دلبسته اشیا نیستم و تقریبا در هر فصل چندین کیسه لباس و لوازمی رو که لازم نداریم رد میکنم به دوستان و نیازمندان. ولی بازهم بنظرم اضافهجات زیاده و گاهی فکر میکنم جریان انرژی واقعا مسدود شده
به عنوان اولین گام پیجهای خرید در اینستاگرام را میوت و یا آنفالو کردم. چون در شرایط فعلی که زیاد بیرون نمیرم بیشترین وسوسه از طریق همین پیجها بود.
یک راهکار جالب هم که در مستندی در همین زمینه دیدم این بود که هر روز یکی از وسایلی که برامون استفاده ندارن یا ارزشمند نیست رو بذاریم کنار که در طول ماه خودش 30 تا وسیله یا لباس میشه . این رو هم دارم تمرین میکنم.
احساس خوبی که از باز شدن و خلوت بودن فضاها تجربه میکنم واقعا لذتبخشه.
فقط یک نکته هست ، اینکه در شرایط اقتصادی امروز خیلی از چیزها رو نمیشه به راحتی دوباره خرید و بدست آورد باید مواظب باشم که از اونور بوم نیفتم و در رد کردن و بخشیدن افراط نکنم. چون قبلا سابقه خوبی در این مورد نداشتم و خدا نکنه جوگیر بشم. همسرم هم از من بدتر ، گاهی از وسایلی که به انباری منتقل شدن سراغ میگیرم و میبینم که ای دل غافل بدون هماهنگی با من، اضافه تشخیص داده شدن و به سرایدار یا کسان دیگری اهدا شدن.
حالا ببینم چقدر میتونم موفق باشم و پیشرفت کنم.
پینوشت: اون فردی که کرونا گرفته بود بالاخره ظهور کرد و جواب پیامها رو داد. اینجور که می گفت حالش خیلی خیلی بد بوده و برای اینکه من نگران نشم جواب نمیداده که البته توجیه درستی نیست و من قبول نکردم. ولی به هرحال بیشتر از اینکه چند ساعت پیامش رو سین نکنم و واکنشی به توصیف دردهاش نشون ندم نتونستم کاری بکنم. و وقتی دوباره پیام داد که ممنون از ابرابز احساساتت جوابش رو دادم و گلایهام رو هم گفتم. خدا رو شکر که تونسته از پس بیماری بربیاد و الان خیلی بهتره.